< فهرست دروس

درس خارج فقه آیت الله جوادی

مبحث بیع

93/12/06

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: بيع ثمار
هشتمين مسئله که از مسائل هشتگانهٴ محقق(رضوان الله عليه) در متن شرايع بود اين است که براي افرادي که از باغ عبور مي‌کنند، حقّي است که از آن به عنوان «حق المارّه» ياد مي‌شود. [1] اين مسئله هشتم گرچه مربوط به بيع «ثمار» نيست؛ ولي حق متعلّق به ثمار است؛ لذا آن را در اين باب «ثمار» ذکر کردند و صورت مسئله اين است که باغي است که ميوه دارد و عابرين رهگذر از کنار اين باغ مي‌گذرد آيا مي‌تواند از ميوهٴ اين باغ، بدون اذن صاحب آن استفاده کند يا نه؟ اگر صاحب آن اذن داد که ديگر از بحث بيرون است آن ديگر اختصاصي به «ثمار» و غير «ثمار» ندارد و «حق المارّه» مطرح نيست و مانند آن.
صورت مسئله اين است که باغي است که درختان آن به بار نشسته اين ميوه رسيده است، پس قبل از رسيدن محلّ بحث نيست، چون قبل از رسيدن افساد است و در موارد افساد هم روايت نهي کرده. افساد گاهي به اين است که ميوه رسيده و شخص چندتا از اين ميوه‌ها را مي‌چيند، مي‌ريزد اين مي‌شود افساد؛ يک وقت است قبل از رسيدن مي‌چيند که اين يک نحوه افساد است، پس صورت افساد از صورت مسئله خارج است و اين رهگذر هم حق بردن ندارد که چيزي بکَند و همراه خود ببرد و نمي‌تواند به درخت آسيب برساند نمي‌تواند به ساير ميوه‌ها آسيب برساند، نمي‌تواند به باغ آسيب برساند، نمي‌تواند به ديوارهاي باغ آسيب برساند، نمي‌تواند به نهر و مجاري نهر آسيب برساند. اينکه در نصوص آمده است «وَ لَا يُفْسِدْهُ»[2] اختصاصي به افساد ثمره ندارد همه اينها مشمول افساد است. اگر بخواهد از ميوه استفاده کند طرزي است که بالاخره اين نهر آسيب مي‌بيند، چون نهر که همه جا به صورت سيماني و محکم تنظيم نشده، در بعضي از جاها بالاخره نهر کوچک است و با يک پا گذاشتن آسيب مي‌بيند، اين «من غير افساد»ي که در اين طايفه مجوّزه هست، افساد چه به شجر برسد، چه به ثمر برسد، چه به ساقيه و نهر برسد و چه به باغ برسد و چه به ديوار برسد افساد است، پس اينها از صورت مسئله خارج است آيا اين جايز است يا جايز نيست؟ اصل اوّلي همان‌طوري که در بحث‌هاي قبل روشن شد عدم جواز است عقلاً و نقلاً. چون تعدّي به مال مردم است. آن جا که خود صاحب اذن داد يا آدم علم به رضا دارد که آن هم از بحث بيرون است، چون در همه موارد اين‌طور است. آيا در اينجا شارع مقدس اذن داد يا نه؟ آيا شارع مقدس اذن مالک را معتبر کرده است يا نه؟ آيا شارع مقدس کراهت مالک را مانع دانست يا نه؟ همه اينها بايد بحث بشود. آن جايي که شخص راضي است، انسان علم به رضا دارد به زبان حال يا به زبان مقال، اين رأساً از بحث بيرون است. در جايي که ما علم به رضايت نداريم و اصل اوّلي هم منع است، براي اينکه ﴿لاتَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراض﴾ [3]از همين قبيل است «لَا يَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ»[4]از همين قبيل است که بايد احراز إذن شود. حالا يا به زبان حال يا به زبان مقال؛ نظير ﴿أَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَه﴾ [5]پس اصل اوّلي منع است که اگر ما در اثر جمع‌بندي روايات به جايي نرسيديم، مرجع اين اصل عملي است که منع است. اقوال در مسئله هم باز همان‌طوري که ملاحظه فرموديد متعدّد بود: بعضي قائل به جواز بودند مطلقا،[6] مثل محقِّق در متن شرايع و در متن المختصر النافع،[7] بعضي‌ها قائل به منع بودند مطلقا،[8] بعضي مردّد بودند تصريح به احتياط نکردند بعضي گفتند احتياط اين است که ترک کند. سرّ اينکه مرحوم محقِّق در بين اين اقوال چندگانه، صريحاً به اطلاق فتوا به جواز داد چه در شرايع چه در مختصر النافع، اين بود که تا عصرِ مرحوم محقِّق، خيلي عدم جواز مطرح نبود، اين متأخرين که بعد از مرحوم محقق هستند، آنها اين عدم جواز را دامن زدند؛ لذا يک قول رسمي شد در برابر قول ديگران. لکن اين بزرگوارهاي فقهي مي‌گويند اصحاب که قبل از محقق بودند تا عصر محقق حتي آنها که به خبر واحد عمل نمي‌کنند؛ مثل ابن ادريس، اينها بالصّراحه فتوا به جواز دادند. حالا يا براي اينکه اخبار براي آنها متواتر بود يا خبر واحد محفوف به قرينه قطعيّه بود يا به زعم آنها، اجماعي منعقد بود که ابن ادريس به بعضي از اينها اشاره مي‌کند[9] با اينکه خبر واحد را حجت نمي‌داند. اين منافات ندارد که براي پيشينيان چيزي مسلّم شده باشد و براي متأخران مشکوک باشد، اين آتش‌سوزي‌هايي که رخ داده، اين کتابخانه‌ها و کتاب‌هايي که از دست رفته، خيلي از اسناد و مدارک از دست رفته است و از دست مي‌رود؛ لذا متقدمان ممکن است به چيزي دسترسي داشته باشند که متأخران به آن دسترسي ندارند، البته هر کسي برابر آن مدارکي که دارد، حجت نزد آنها همان است؛ ولي اينکه غالباً فتواي به منع بعد از محقق پيش آمد براي اين است که دسترسي بزرگان قبلي به کتا‌ب ها و نُسَخ خطي اصيل بيش از متأخران بود همين جنگ‌ها و غارت‌هايي که مي‌بينيد اتفاق مي‌افتد کتاب‌ها از دست مي‌رود همين است. بنابراين افرادي که خبر واحد را حجت نمي‌داند به خبر واحد عمل نمي‌کنند مثل ابن ادريس، اينها به صورت صريح و شفاف مي‌گويند «أکل مارّه» جايز است.
مطلب بعدي آن است که گاهي انسان در اموال بايد احتياط کند، براي اينکه آن مال وقف است يا مال متعلّق حق فقراست يا متعلّق حق يتيم است يا متعلّق حق کارگران بي‌بضاعت است. اينها جاي احتياط است، احتياط در اموال هميشه مطلوب است مخصوصاً در اين بخش از اموال. در مسئله «حق المارّه» هيچ فرقي بين اين اموال نيست. باغ اگر وقفي باشد يا غير وقفي، غلّات آن به حدّي باشد که متعلّق «حق الزّکاة» باشد که سهم فقرا در آن هست، فرقي نمي‌کند. يا نه، برای چندتا کارگري باشد که اينها «بالضروره» باغي درست کردند که عائله خود را تأمين کنند. پس گاهي ميوه باغ وقف است، گاهي در اثر رسيدن اين غلّات اربعه، متعلّق حق زکات است، بنا بر اينکه به عين تعلّق بگيرد، گاهي متعلّق به فقرا و مساکيني است که آنها «بالشّرکه» باغي درست کردند، گاهي مال ايتام است، گاهي از بيت‌المال باغي درست کردند؛ در همه موارد، احتياط بيش از اموال شخصي رجحان دارد. در هيچ کدام از اين موارد، استثنايي نشده که اگر مال وقفي بود يا متعلّق حق زکات بود، در اثر اينکه اين غلّات رسيده اين استفاده نکند، اين «حق المارّه» را مالک حقيقي اجازه داده است. پس صورت مسئله خيلي باز است اختصاصي به مِلک شخصي ندارد.
مطلب ديگر اينکه اين افسادي که در روايات به آن اشاره شده گفتند که اگر افساد شود جايز نيست،[10] همان‌طوري که الآن اشاره شد، يک توسعه‌ٴ ديگري هم دارد. افساد از نظر اينکه يا باغ است يا شجر است يا ثمر است يا ديوار است يا نهر است اينکه توسعه داده شد. گاهي افساد به اين است که اگر خود اين يک نفر بخواهد ده تا ميوه بچيند ببرد افساد است يک عدد ميوه به عنوان «حق المارّه» براي او بس است. حالا اگر يک اردوي ده نفري دارند ردّ مي‌شوند، هر کدام يک عدد بچينند که مي‌شود افساد! درست است که براي کلّ واحد، هر کدام از آنها يک عدد دارند ميوه مي‌چينند، اما طبق تعليلي که در بعضي از روايات آمده است که به حضرت عرض کرد يک خوشه که چيزي نيست، يک ميوه که چيزي نيست، حضرت فرمود همان يک دانه يک دانه ميوهٴ باغ را تشکيل مي‌دهد، هر کس که بيايد يک عدد بچيند که ديگر ميوه‌اي نمي‌ماند! حالا اگر يک اردوي ده نفره در اينجا راه دهند هر کدام مي‌توانند يک عدد بچينند؟ يا به تعبير بعضي از فقها که مرحوم صاحب جواهر هم از آنهاست «و اقتَرَع» يا «و اقتُرِع» بين آنها؟[11] قرعه بزنند که به نام هر کسي افتاد يکي او بچيند، نه اينکه اين اردوي ده نفره هر کدام يکي بچيند! اين مي‌شود افساد. پس گاهي افساد به اين است که يک نفر بخواهد چند تا ميوه بچيند، يک وقت که يک اردوي ده نفره رسيدند هر کدام يک ميوه بچينند اين مي‌شود افساد. پرسش: ...؟ پاسخ: چرا! «حق المارّه» در اين است، مثل اينکه کسي حق دارد از اين يک عدد ميوه استفاده کند، مثل اينکه يک عدد ميوه را خريده؛ منتها اگر درب دارد از راه درب وارد شود، اگر باغ ديوار دارد که با يک نردبان وارد شود که هيچ کدام از اينها آسيب نبينند، مثل اينکه يک دانه ميوه را خريده و حق چيدن هم دارد، نه اينکه يک ميوه خريده حق چيدن برای مالک باشد، مالک بچيند به او بدهد، خودش بايد برود بچيند. اگر اين حق براي او ثابت شد و مالک حقيقي يک چنين اجازه‌اي دارد او مثل خود مالک است مگر خود مالک حق دارد ديوار خود را فاسد کند؟ ميوه درخت را فاسد کند؟ اسراف حرام است، شجر خود را فاسد کند نهر را فاسد کند ثمر را فاسد کند اينها حرام است اين شخص هم حق ندارد. اين شخص که مالک حقيقي به او گفته شما يک دانه از اين درخت حق استفاده داري، براي او تحليل کرده؛ ولي مواظب باش که فاسد نکني؛ حالا يک اردوي ده نفر راه افتادند به عنوان رهگذر از اينجا ردّ شدند، ديدند يک خوشه درخت سيب ‌آمده و در دسترس است، هر کدام که يک ميوه را بچينند که چيزي نمي‌ماند! درست است که براي هر کدام يک ميوه در نظر گرفته مي‌شود؛ اما در اردوي ده نفره مي‌شود افساد. استدلال حضرت هم در بعضي از روايات ناهيه اين بود که اگر هر کسي بيايد يک خوشه بگيرد که باغي نمي‌ماند؛ معلوم مي‌شود در زمان اردويي، يا کسي حق ندارد يا اگر هست قرعه است. قرعه به نام هر کسي افتاد به تعبير صاحب جواهر، او مي‌تواند استفاده کند چون ملاک همين است. پرسش: اگر اين ده نفر از هم جدا بودند، به صورت اردويي نبودن ولی ده نفر ؟ پاسخ: آن دومي هم همين گونه است، آن تعليل اين را هم شامل مي‌شود، حضرت فرمود اگر ما طرزي تجويز کنيم که هر کسي بيايد، يک دانه يک دانه بچيند باغي نمي‌ماند، اگر دومي مي‌داند که اولي استفاده کرده است، حق ندارد، اگر نمي‌داند که ضامن است، چون اين حق براي بعض است «في الجمله» و استيفا شد ديگر بعد حقي نمي‌ماند. آن افسادي که گفته شد همين است، چون افساد را حضرت معنا کرد گفت هر کس بيايد يک دانه بچيند که ميوه‌اي نمي‌ماند! پس اگر اردويي باشد يا متعاقِب هم باشند، آن اولي که رفته چيده دومي اگر مي‌داند که حق ندارد اگر نمي‌داند حکم تکليفي ‌او منع نيست؛ ولي شرعاً احتمال ضمان هست. پرسش: اين در درون باغ است، اگر از شاخه بيرون ديوار استفاده نمايد چه طور؟ پاسخ: خارج باغ هم همين‌طور است؛ يک وقت است که مي‌گوييم کلّاً اين شاخه مِلک مالک نيست، آن را که نمي‌شود گفت؛ يک وقت است که مي‌گوييم خود مالک، صَرف نظر کرده که مالک راضي است؛ اما ما مي‌خواهيم بگوييم مالک ظاهري رضايت او احراز نشده مالک واقعي که شارع است او دارد رضايت مي‌دهد اين مالک واقعي که شارع است با اين وضع در اين محدوده رضايت داده در چند روايت تعبير شده «من غير إفسادٍ»، افساد هم به همين‌هاست و بعضي از روايات هم شفاف و روشن کرده هر کسي بيايد يک دانه ميوه بچيند ديگر ميوه‌اي نمي‌ماند، اين هم معلوم مي‌شود جزء افساد است.
بنابراين هم صورت مسئله مشخص شد، هم شروط آن مشخص شد، هم اقوال مسئله مشخص شد، هم آن اصول اوليه و مرجع اوليه مشخص شد، هم بخشي از روايات مجوّزه خوانده شد، بخشي از روايات مانعه هم در بحث قبل مورد اشاره قرار گرفت که آن صحيحهٴ ابن يقطين[12] هم صحيحه است روايتي است معتبر که مي‌گويد جايز نيست؛ منتها جمع دلالي‌ آن به اين است که اين روايتي که مي‌گويد جايز نيست، ظاهر در نهي است، آن روايات مجوّزه صريح در جواز می باشند. لذا اين روايت ناهيه را مي‌شود حمل بر کراهت کرد يا حمل کرد بر مواردي که افساد را به همراه دارد؛ آن جايي که افساد است جايز نيست يا آن جا که افساد نيست ضرري هم به صاحب باغ نمي‌رسد مکروه است. اين جمع دلالي هست، اگر در جايي براي کسي، جمع دلالي مقدور نبود، اينها در حال تعارض تساقط مي‌کنند، مرجع آن اصل عدم جواز است و اگر کسي چنين فتوايي را داد که صريحاً مي‌گويد «لايجوز» و اگر براي او روشن نيست که چنين مرجعيتي براي آن اصول اوليه باشد، احتياط مي‌کند. اينکه برخي‌ها تردد داشتند يا برخي‌ها احتياط کردند به همين جهت است.
بخش وسيعي از روايات باب هشت از ابواب «ثمار» در بحث قبل خوانده شد؛ اما حالا بقيه روايات؛ تا روايت نهم خوانده شد؛ اما روايت ده که «عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِيَادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(عليهم الصلاة و عليهم السلام) أَنَّهُ سُئِلَ عَمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ مِنَ الْفَاكِهَةِ وَ الرُّطَبِ مِمَّا هُوَ لَهُمْ حَلَالٌ» چيست؟ سؤال کرد، چه چيزي حلال است چه چيزي حلال نيست؟ «فَقَالَ(عليه السلام) لَا يَأْكُلْ أَحَدٌ إِلَّا مِنْ ضَرُورَةٍ وَ لَا يُفْسِدْ إِذَا كَانَ عَلَيْهَا فِنَاءٌ مُحَاطٌ»؛ «فناء»؛ يعني آستان، «بِفِنَائک» که در بخش پاياني زيارت «عاشورا» که دارد که اينهايي که «بَذَلوُا مُهَجَهُم» در فناي شما؛ يعني در آستان شما، نه «فَناء»، «وَ عَلَي الأَروَاحِ الَّتِي حَلَّت بِفِنَائک»[13]«فِناء» يعني آستان شما، آن شهدايي که در آستان شما شربت شهادت نوشيدند و جان خود را تقديم کردند. اين آستان محاط است به يک ديوار و حائطي، اينجا جايز نيست. «وَ مِنْ أَجْلِ الضَّرُورَةِ» باشد آنها هست. «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّي الله عليه و آله و سلّم) أَنْ يُبْنَی عَلَی حَدَائِقِ النَّخْلِ وَ الثِّمَارِ بِنَاءٌ» وجود مبارک امام صادق(عليه الصلاة و عليه السلام) مي‌فرمايد که پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلم) فرمود: شما روي اين باغ‌هاي مدينه ديوار نکشيد، براي اينکه اين عابرين، رهگذرها بتوانند از اين ميوه‌ها استفاده کنند: «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّي الله عليه و آله و سلم) أَنْ يُبْنَی عَلَی حَدَائِقِ النَّخْلِ وَ الثِّمَارِ بِنَاءٌلِكَيْ يَأْكُلَ مِنْهَا كُلُّ أَحَدٍ»[14]هر کسي مي‌آيد بالاخره سهمي داشته باشد، نه اينکه اردويي بيايند! نه هر روز بيايند، عبور آنها اگر افتاد. اين نهي را مرحوم صاحب وسائل وفاقاً للشيخ و خيلي از قدما حمل بر کراهت کردند.[15]
روايت يازدهم «مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ فِي آخِرِ السَّرَائِرِ» در مستطرفات سرائر دارد که «نَقْلًا مِنْ كِتَابِ مَسَائِلِ الرِّجَالِ وَ مُكَاتَبَاتِهِمْ» دارد که از «مَوْلَانَا أَبَا الْحَسَنِ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ(عليهم السلام) مِنْ مَسَائِلِ دَاوُدَ الصَّرْمِيِّ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ دَخَلَ بُسْتَاناً أَ يَأْكُلُ مِنَ الثَّمَرَةِ مِنْ غَيْرِ عِلْمِ صَاحِبِ الْبُسْتَانِ قَالَ نَعَمْ».[16] اين «مِنْ غَيْرِ عِلْمِ»؛ يعني بدون رضايت، چون علم دخيل نيست، ممکن است لسان حال و مانند آن شهادت بدهد که اگر او مي‌دانست راضي بود، «مِنْ غَيْرِ عِلْمِ»؛ يعني رضايت او احراز نشده. احراز کراهت مانع نيست، احراز رضايت شرط است؛ ولي رضايت احراز نشده، اين مالک حقيقي مي‌فرمايد عيب ندارد حالا چگونه براي ابن ادريس اين مسئله جا افتاد و ثابت شد با اينکه ايشان به خبر واحد عمل نمي‌کند به اين مضمون فتوا داده است.
روايت دوازدهم اين باب، «أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) قَالَ: لَا بَأْسَ بِالرَّجُلِ يَمُرُّ عَلَی الثَّمَرَةِ وَ يَأْكُلُ مِنْهَا وَ لَا يُفْسِدْ قَدْ نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّي الله عليه و آله و سلم) أَنْ تُبْنَی الْحِيطَانُ بِالْمَدِينَةِ لِمَكَانِ الْمَارَّةِ»[17]فرمود: دور اين باغ‌ها را ديوار نکشيد، براي اينکه رهگذر که مي آيد بتواند از ميوه‌هاي باغ استفاده کند، «قَالَ وَ كَانَ إِذَا بَلَغَ نَخْلُهُ أَمَرَ بِالْحِيطَانِ فَخُرِّبَتْ لِمَكَانِ الْمَارَّةِ»، خود حضرت باغي داشت وقتي ميوه‌هاي آن مي‌رسيد گوشه‌اي از اين باغ را باز مي‌کرد که عابر بتواند استفاده کند؛ حالا اين کار خود حضرت بود در مِلک خود حضرت اين دليل بر سخا و کَرم اوست نه اينکه حکم فقهي باشد اما آن نهي، حکم فقهي بود.
در نتيجه روايات باب هشت دو طايفه است: روايات مانعه و روايات مجوّزه، روايات مانعه هم صحيح دارد هم ضعيف، روايات مجوّزه هم صحيح دارد هم ضعيف؛ جمع دلالي اينها اين است که روايات مجوّزه، صريح در جواز است، نصّ است، چون مي‌فرمايد «لَا بَأْسَ»، «لَا بَأْسَ» اين نصّ در جواز است. روايات مانعه که نهي است با آن هيأت «لايأکل» و مانند آن، ظاهر در حرمت است، قابل حمل بر کراهت است، قابل حمل بر آن شرايط مفقوده که افساد و مانند آن باشد هست. اگر کسي در اين جمع دلالي موفق نشد، مرجع، آن عدم جواز است؛ ديگر جا براي ترديد نيست. اينکه برخي از بزرگان مردد هستند، براي آن است که روشن نشد براي اينها که اينها در حدّ «إذا تعارضا تساقطا» هستند تا به اصل مراجعه کنند، آنها که به احتياط فتوا دادند، احتياط طريق نجات است، براي همه روشن است که آدم، حداقل علم به کراهت نداشته باشد لازم نيست علم به رضايت داشته باشد پس اگر همه حدود صورت مسئله مشخص شد يعني افسادي در کار نيست، نه افساد شجر، نه افساد ثمر، نه افساد باغ، نه افساد ديوار، نه افساد نهر، هيچ نيست، علم به رضايت شرط نيست، علم به کراهت مانع است. در اموال، علم به رضايت شرط است؛ ولي در اين خصوص علم به کراهت مانع است. اگر کسي علم دارد که مالک راضي نيست، اينجا احتياط، احتياط لزومي است، اگر بالاتر از احتياط نباشد؛ اما وقتي علم ندارد که مالک راضي است يا راضي نيست، صورت مسئله مشخص شد همه شرايط را داراست اين جايز است. اين عصاره بحث در مسئله هشتم که آخرين مسئله از مسائل هشت‌گانه باب «ثمار» است. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، «إفسادُ کلّ شِیءٍ بِحَسَبِه»، به او اجازه دادند، که اين رهگذر يک عدد بچيند و برود؛ حضرت هم در آن روايت نهي کرده، فرمود: اگر هر کسي بخواهد بچيند و اين حق باشد، چيزي بر درخت نمي‌ماند؛ حالا درخت‌هاي متعدد است و صد عابر دارند مي‌گذرند، به اين باغ آسيب مي‌رسد، افساد هم دارد؛ ما بگوييم بيش از يکي هر کس بيايد يک عدد بچيند اين باغ ولو درختان متعددي دارد افساد است. «إفسادُ کلّ شِیءٍ بِحَسَبِه» اين شخص زائد بر حق خود او افساد است، الآن همين يک عدد را بخواهد حمل کند چطور است؟ جايز نيست؛ با اينکه يک نفر است الآن ميل به غذا ندارد، ميل به ميوه ندارد در منزلش اين ميوه بود صَرف کرده الآن ميل ندارد بگويد من اين را مي‌چينم ببرم، ظهر که شد مصرف مي‌کنم اين نمي‌تواند، براي اينکه همين نسبت به آن افساد است، آن چيزی که اجازه داده شد اين است که بخواهد، همان جا ميل کند، نه اينکه بچيند و همراه خود ببرد، چون اصل اوّلي منع است اصل اوّلي حرمت تصرّف در مال مردم است اگر بخواهد خارج شود بر مورد نص بايد اختصار کرد. پرسش: قائلين به جواز در صورت علم به کراهت، يک دانه را هم بايد منع کنند؟ پاسخ: بله؛ ولي اين رواياتي که منع مي‌کند قبل از مرحوم محقق، براي همه اينها روشن بود که عيب ندارد ولو راضي نباشد اما بعد از مرحوم محقق، بسياري از بزرگان بودند که برگشتند مي‌گويند علم به رضايت شرط نيست، در خصوص «أکل مارّه»؛ اما علم به کراهت، اگر مانعي نباشد که به صورت اقوا، آدم فتوا به حرمت بدهد، مانعي هست که انسان احوط به صورت احتياط نظر بدهد، براي اينکه اصل اوّلي آن طرف است، روايات مانعه هم در آن صحيحه و غير صحيحه هست، بعد از مرحوم محقق بسياري از بزرگان فقهي نظر به منع دادند، اين است که جا براي احتياط لزومي در صورت احراز کراهت سر جايش محفوظ است. پرسش: ...ادلّه ای که از معصومين رسيده می گويد جايز است؟ پاسخ: بسيار خب، همان معصوم فرمود جايز نيست، اصل اوّلي منع است، ادله عقلي و ادله نقلي، عدم جواز تصرّف در مال مردم است آيات و روايات اين را مي‌گويد: «لَا يَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ». اما اگر فتواي خود معصومين درست به دست ما نرسيد، در اثر تعارض نصوص نتوانستيم جمع فقهي داشته باشيم، به آن اصل اوّلي و قواعد عامه مراجعه مي‌کنيم قواعد عامه هم منع است اينکه بسياري از متأخران و بعد از مرحوم محقق نظرشان با قبل از مرحوم محقق فرق کرده همين است. بنابراين اگر ما علم به کراهت نداريم جايز است، علم داريم که او راضي نيست احتياط لزومي ترک است.
حالا روز چهارشنبه است، بحث روايي هم که مربوط به خود ماست انجام بدهيم. در بعضي از آيات دارد که برخي از مؤمنان که جزء اوحدي اهل ايمان هستند اينها کساني هستند که دائماً در نماز هستند: ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾[18]اين ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾؛ يعني دائماً نماز مي‌خوانند؟ يا دائماً نمازهاي خودشان را مي‌خوانند هيچ وقت ترک نمي‌کنند؟ در ذيل اين آيهٴ ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾ رواياتي است که مي‌گويد کساني که «دائم الذِّکر» هستند به منزلهٴ «دائم الصلاة» هستند نمازهاي واجب و مستحب خود را مي‌خوانند، اما اين‌طور نيستند که دائماً مشغول نماز خواندن باشند؛ دائماً مشغول ذکر الهي هستند، ذکر هم يا فعلي است يا قولي؛ ذکر قولي که مشخص است، اذکار منقول مشخص است، ذکر فعلي اين است که کاري که دارد انجام مي‌دهد به يادش باشد که اين کار او حلال است يا حرام؟ اينکه مي‌گويند هر کاري انجام مي‌دهيد، اول «بسم الله» بگوييد[19] اين «بسم الله» يک قرنطينه است گفتن آن البته ثواب دارد خوب ذکر الهي است و ثواب خاص خودش را دارد؛ ولي يک قرنطينه است، مثل ايست بازرسي است. انسان هر کاري که مي‌خواهد بکند، هر حرفي مي‌خواهد بزند، هر غذايي که مي‌خواهد بخورد، مطلبي مي‌خواهد بنگارد، درسي که مي‌خواهد شروع کند، وقتي که مي‌گويد «بسم الله الرحمن الرحيم»، به اين معناست که خدايا! من اين کار را به نام شما شروع مي‌کنم، اين کار يقيناً يا واجب است يا مستحب؛ ديگر حرام و مکروه را که نمي‌شود به نام خدا شروع کرد! خود اين «بسم الله» گفتن قرنطينه است، ايست بازرسي است، حافظِ انسان است. به ما گفتند هر کاري که مي‌خواهيد بکنيد اول يک «بسم الله» بگوييد؛ حالا اين معنا را در ذهن داشته باشيد. معناي اينکه «بسم الله» را در آغاز کار مطرح کنيم، اين است که اين کار يقيناً يا واجب است يا مستحب، چون کار حرام را که نمي‌شود به نام خدا شروع کرد! اگر اين چنين شد، کساني که با اين فعل به ياد خدا بودند يا با آن ذکر که خود ذکر متوجه است، گاهي خود ذاکر غافل است، اگر نه، يک ذکر هوشمندانه و هشيارانه داشتيم، اين طبق بعضي از رواياتي که در ذيل آيه ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾آمده است اين مي‌شود «دائم الصلاة». آن شخص هم که گفت: «خوشا آنانکه دائم در نمازند»؛ برابر همين روايات گفته است نه اينکه دائماً دارند نماز مي‌خوانند! کسي که دائماً به ياد خدا باشد، طبق آن رواياتي که ذيل آيهٴ ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾ آمده است دائماً در نمازند؛ پس انسان مي‌توان اين چنين باشد. براي طلبه‌ها و حوزويان و فضاهاي علمي ديني دانشگاهي و مانند آن، که در اين راه علوم الهي حرکت مي‌کنند، اينها جزء ﴿الَّذِينَ هُمْ عَلَي صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾ مي‌توانند باشند اگر غفلت نکنند، چون روايات متعددي از اهل بيت مخصوصاً از وجود مبارک پيغمبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) رسيده است که علم «مَدَارسَتهُ حَسَنَة»[20]تعليم آن عبادت است تعلّم آن عبادت است، مدارست آن عبادت است. اگر کسي شبانه‌روز، اشتغال علمي دارد او مي‌شود «دائم الصلاة» اگر طبق اين رواياتي که مخصوصاً از وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و اله و سلم) رسيده است که تعليم آن حسنه است «مَدَارَسَتهُ تَسبِيحٌ»؛ چنين انساني نزد آن خاندان عزيز است. الآن آرزوي همه‌ ما اين است که حضرت وليّ عصر(ارواحنا فداه) را زيارت کنيم، اين آرزوي همه است؛ اما عمده آن است که حضرت ما را ببيند، يک؛ با عظمت نگاه کند، دو. اين آرزوي ما نيست؟! چون هيچ فرقي از اين جهت بين ائمه(عليهم السلام) که نيست.
وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) فرمود که بعضي از دوستان من (همان شاگردان ايشان از اصحاب ايشان) در چشم من با عظمت ديده مي‌شدند: «كَانَ يُعَظِّمُه فِی‌ عَينِی‌ صَغُرَ الدُّنيَا فِی‌ عَينِه» خيلي است که حضرت امير(سلام الله عليه) کسي را با عظمت نگاه کند، مي‌فرمايد: اين شخص در چشم من بزرگ بود. يک وقت «كَانَ لِی فِيمَا مَضَی أَخٌ فِی اللّهِ»، در گذشته، مثل آن حالا يا شهيد شد يا رحلت کرد، «كَانَ لِی فِيمَا مَضَی أَخٌ فِی اللّهِ»، «کَانَ خَارِجَاً مِن سُلطَانِ بَطنِهِ»،[21]از سلطنت شکم بيرون آمده بود؛ اولين جمله‌اي که حضرت درباره او دارد اين است که از سلطنت شکم بيرون آمد تحت سلطهٴ شکم نبود: «کَانَ خَارِجَاً مِن سُلطَانِ بَطنِهِ» و اگر غذاي ساده‌اي نصيب او مي‌شد مي‌خورد؛ يک چنين کسي «كَانَ يُعَظِّمُه فِی‌ عَينِی‌ صَغُرَ الدُّنيَا فِی‌ عَينِه»، «عَظُمَ الخَالِقُ فِي أَنفُسِهِم» [22]درباره همين‌هاست در همان خطبه معروف که دارد در اوصاف متقيان، اينجا هم همان را دارد که «عَظُمَ الخَالِقُ فِي أَنفُسِهِم فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعيُنِهِم» اين با تعبيرات گوناگون، بعد فرمود «كَانَ يُعَظِّمُه فِی‌ عَينِی‌ صَغُرَ الدُّنيَا فِی‌ عَينِه» دنيا با همهٴ جلال و شکوهي که به حسب ظاهر دارد در چشم او کوچک بود آن وقت اين راه را نشان مي‌دهد پس از آن جهت که فرقي بين وجود مبارک حضرت؛ وليّ عصر و وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليهما) و ائمه(عليهم السلام) اينها نور واحدند نيست، اصرار ما اين نباشد که حضرت را زيارت کنيم، اصرار آن باشد که حضرت ما را ببيند، يک؛ با عظمت هم به ما نگاه کند، دو؛ براي اينکه در آن عصر حضرت امير بعضي از شاگردان به اين مقام رسيدند که «كَانَ يُعَظِّمُه فِی‌ عَينِی‌ صَغُرَ الدُّنيَا فِی‌ عَينِه» دنيا را کوچک شمردن و بر دنيا پيروز شدن، کار سختي نيست، دنيا بيرون از ما نيست، ما چيزي در جهان خارج به نام دنيا داشته باشيم، اين نيست، زمين دنيا نيست، آسمان دنيا نيست، اينها آيات الهي و مخلوق‌ هستند، اينها لهو و لعب نيستند، اينها بازي نيستند، خداي سبحان فرمود: اينها را من خلق کردم، ما بازيگر نيستيم؛[23] آسمان لعب نيست، زمين لعب نيست، صحرا و دريا لعب نيستند موجودات حقيقي و آيات الهي‌ هستند. فرمود: ﴿وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ﴾[24] فرمود گاهي به صورت قضيه سالبه، گاهي به صورت قضيه موجبه فرمود ما باطل خلق نکرديم، ما فقط حق خلق کرديم؛ پس آسمان و زمين حق هستند.
دنيا همان پنج مرحلهٴ سوره مبارکه «حديد» است که جز در حيطهٴ نفوس انساني و قراردادهاي انساني نيست اينکه فرمود: ﴿لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَزِينَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِي الأمْوَالِ وَ الأوْلاَدِ﴾[25]اينها جزء قراردادهاي اجتماعي و اعتباري است. اگر انسان نباشد دنيايي هم نيست، زمين هست آسمان هست؛ اما لهو و لعب نيست. پس چيزي که اگر ما نباشيم نيست و به وجود ما اعتبار مي‌يابد مي‌شود بر آن مسلّط شد. حضرت که نفرمود، آسمان نزد او کوچک بود يا زمين نزد او کوچک بود! فرمود دنيا نزد او کوچک بود. ما چيزي در خارج داشته باشيم وجود خارجي داشته باشد به نام دنيا که نداريم، اين مراحل پنج‌گانهٴ بازي ساخته خود انسان است. اگر کسي اهل بازي و بازيگري نباشد، نه خودش بازي کند، نه ديگري را بازي بدهد، اصلاً در دنيا نيست. در بعضي از خطبه‌هاي نهج البلاغه آمده است که فرمود دنيا فرزنداني دارد، آخرت فرزنداني دارد، شما از آنجا آمديد، شما چرا پدر و مادر خود را گم کرديد! شما از آخرت آمديد: «کُونُوا مِن أَبنَاءِ الآخِرَة وَ لاتَکُونوُا مِن أَبنَاءِ الدُّنيَا»[26]چون شما از آنجا آمديد. شما از جايي آمديد که بعد به همان جا برمي‌گرديد شما فرزند آخرت هستيد اين فرزند آخرت هستيد؛ يعني چه؟ بنابراين دنيا آن جلال و شکوه را ندارد که آدم نتواند بر آن مسلط شود به قرارداد انسان وابسته است اگر به قرارداد انسان وابسته است انسان مي‌تواند بر آن مسلّط شود آن وقت اين راه را ما بايد ادامه بدهيم، وگرنه ديدن ظاهري حضرت، خيلي افراد بودند که وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلم) را ديدند نماز پنج وقت را در بهترين مسجد بعد از مسجد الحرام پشت سر آن حضرت خواندند و به جايي نرسيدند.
پرسش: ...؟پاسخ: درباره دنيا، انسان مادامي که در اين نشئه زندگي مي‌کند؛ يعني روي اين زمين و زير اين آسمان، اين قراردادها را بايد داشته باشد، قرارداد مالکي، ازدواج، اينها قرارداد است، امر اعتباري است، اين را مي‌تواند کنترل کند مديريت کند که آلوده نشود، بالاخره انسان خريد و فروش دارد امر اعتباري است ازدواج دارد، يک امر اعتباري است اين امور اعتباري را مي‌تواند بدون زينت و تفاخر و تکاثر مديريت کند، کوثري مديريت کند، نه تکاثري؛ آن وقت مي‌شود راحت. «صَغُرَ الدُّنيَا فِی‌ عَينِه»، آن قراردادها، آن لهو و لعب و تفاخر و تکاثر نزد او کوچک است، چون نزد او کوچک است، اعتنا هم نمي‌کند.
غرض آن است که براي ما طلبه‌ها راه عبادت و دائم الصلات بودن فراوان است، براي اينکه کار ما درس و بحث است و گفتند درس و بحث هم نوعي عبادت است. ما اين درس و بحث را به رسميت بشناسيم به عنوان عباد بشناسيم چيزي براي ما روشن نشد مطرح نکنيم، تا چيزي براي روشن نشد از کنار آن نگذريم که ـ إن شاءالله ـ اين علم به عمل صالح به بار نشيند.



BaharSound

www.baharsound.com, www.wikifeqh.ir, lib.eshia.ir

logo