< فهرست دروس

درس کلام آیت الله سبحانی -

93/05/30

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: تکفير در کلام علماء و مسأله ي توسل
سخن در مورد تکفير فرد معين بود در جلسه ي قبل رواياتي از رسول خدا (ص) خوانديم که اگر فردي فرد ديگري را تکفير کند، از دو حال خارج نيست يا فرد مقابل کافر است و الا تکفير کننده خود کافر خواهد شد.
علماء اسلام نيز فتوا داده اند که کسي حق ندارد انساني که لا اله الا الله مي گويد و به کعبه نماز مي گذارد و رسالت پيامبر اکرم (ص) را قبول کرده است را تکفير کند. ما از هجده نفر از علماء سني و شيعه اين مطلب را نقل کرده ايم و اکنون به بخشي از آن کلمات اشاره مي کنيم:
ابو الحسن اشعري متوفاي 324 و يا 330 شاگردي دارد به نام احمد بن ظاهر. او مي گويد هنگامي که زمان مرگ اشعري نزديک شد به من گفت که شاگردانش را جمع کنيم. ما نيز شاگردان او را در بغداد جمع کرديم و او خطاب به آنها کرده گفت: اشهدوا عليّ أنِي را اقول بتکفير احد من اهل القبلة بذمهم لانّي رأيتهم کلهم يشيرون الي معبود واحد و الصلاة و الاسلام يشملهم و يعُمّهم.[1]
اکنون نيز اکثريت اهل سنت، در عقائد مقلد اشعري مي باشند.
شيخ الاسلام سُبکي که در واقع يک عالم و مجتهد جامعي که در اصول و فروع مجتهد بوده و در قرن هشتم مي زيسته و عقائد ابن تيميه را رد کرده است مي گويد: تکفير يک فرد مؤمن بسيار مشکل است و کسي که مي گويد: لا اله الا الله و محمد رسول الله، تکفير او در حد بدعت مي باشد. [2]
قاضي عياض مؤلف کتاب (الشفاء بتعريف حقوق المصطفي) که حالات رسول خدا (ص) را در آن کتاب نوشته است در کتاب خود مي نويسد: يجب الاحتراز عن التكفير في أهل التأويل فإن استبحاة الموحدين خطأ والخطأ في ترك ألف كافر أهون من الخطأ في ‌سفك محجمة من دم مسلم واحد. (اگر هزار انسان کافر را تکفير نکنيم بهتر است از اينکه به اندازه ي خون حجامت، از مسلماني (که او را تکفير کرده ايم) ريخته شود.)[3]
ابن عساکر که از علماء قرن ششم و مؤلف تاريخ دمشق است بعد از نقل رواياتي که در جلسه ي قبل از رسول خدا (ص) خوانديم و او نقل کرده است مي افزايد: فهذه الاخبار تمنع من تکفير المسلمين فمن اقدم علي التکفير فقد عصي سيد المرسلين.
فخر رازي در کتاب المحصل مي گويد: فعلي هذا لا نکفر احدا من اهل القبلة لان کونهم منکرين لما جاء به الرسول غير معلوم ضرورة.[4]
نووي که شارح صحيح مسلم است مي گويد: و اعلم ان مذهب اهل الحق انه لا يکفر احد من اهل القبلة بذم و لا يکفر اهل الاهواء و البدع.
حتي ابن تيميه که پيشواي وهابي ها و داعش و گروهک هاي تروريستي القاعدة و مانند آن است مي گويد: و الاصل ان دماء المسلمين و اقوالهم و اعراضهم محرمة من بعضهم علي بعض لا تحل الا باذن الله و رسوله.
اقوالي که تا به حال نقل شده است از علماء اهل سنت بوده است و اما علماء شيعه:
فضل بن شاذان متوفاي 260 که مزار او در مشهد است و از بزرگان و متکلمين بوده است و امام حسن عسکري در مورد او فرموده است که اهل خراسان بايد به وجود او افتخار کنند در کتاب خود به نام الايضاح، خطاب به اهل سنت مي گويد: تا به حال ديده ايد که يک شيعه، يک نفر از اهل سنت را بکشد يا تکفير کند. ما اهل تکفير و قتل نيستيم و اگر بخواهيم جهاد کنيم زير پرچم امير مؤمنان مانند صفين جهاد مي کنيم.[5]
صاحب جواهر متوفاي 1266 به صراحت مي فرمايد: مخالفين ما کافر نيستند (مخالفين يعني هر کسي که دوازده امامي نيست چه امامي نباشد و يا شش امامي باشد و مانند آن).
شيخ انصاري در کتاب طهارت، همين مطلب را تکرار مي کند.
امام قدس سره و آيت الله خوئي نيز همين مطلب را در کتاب طهارت خود بيان کرده اند.
مبحث ديگر در مورد اين است که چرا اين عده، مسلمانان را تکفير مي کنند. حتي گاه سني هاي ديگر را نيز تکفير مي کنند. تکفير آنها گاه منحصر به شيعه است و گاه منحصر به سني ها و گاه هر دو را تکفير مي کنند. ما امروز به بيان وجه مشترکي که در شيعه و سني است اشاره مي کنيم که عبارت است از توسل به فردي که از دنيا رفته است.
اين عده قائل هستند که اگر انسان چيزي را بشر بخواهد در حالي که انجام آن کار در قدرت بشر نيست بلکه در قدرت خداست فرد مزبور مشرک و کافر شده است. بنا بر اين اين عده مي گويند: شما مي گوييد که رسول خدا (ص) صداي شما را مي شنود و در پيشگاه خداوند شفاعت مي کند بنا بر اين رسول خدا (ص) اولا قدرتي ما فوق بشر دارد زيرا از دور مي تواند صداي انسان را بشنود و اين کار نسبت علم غيب به رسول خدا (ص) است و همچنين شفاعت مخصوص خداست زيرا خداوند مي فرمايد: ﴿قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَميعا[6] ولي شما با توسل، شفاعت را به پيامبر اکرم (ص) نيز نسبت مي دهيد. اين دو کار مخصوص خداوند است ولي شما به بشر نسبت مي دهيد. بنا بر اين شفا دادن، دور کردن بلا، شفاعت کردن و مانند آن همه خارج از قدرت بشري است و مخصوص خداوند است و نبايد به مخلوق خدا نسبت داده شود. اگر کسي اين امور را به پيامبر اکرم (ص) نسبت دهد او در واقع پيامبر اکرم (ص) را در کنار خداوند قرار داده است و صفات خدايي را به او نسبت مي دهد و اين شرک و کفر است.
براي جواب بايد گفت:
اما نسبت به صدا مي گوييم: اينکه رسول خدا (ص) صداي ما را مي شنود آيا خودش مستقلا مي شنود يا آن را به قدرت خدا و اجازه ي خداوند مي شنود؟ واضح است که خداوند او را قادر کرده است و الا خودش کاره اي نبوده است. اين مطلب عين توحيد است و هرگز ارتباطي به شرک و کفر ندارد.
مضافا بر آن اگر کسي قائل شود که رسول خدا (ص) صداي ما را مي شنود و حال آنکه در واقع نمي شنيده است نهايت چيزي که بايد گفت اين است که فرد مزبور اشتباه کرده است. اين اشتباه به تنهايي چرا بايد موجب تکفير و نسبت دادن شرک به فرد باشد؟ مانند اينکه من تصور کنم کسي صداي مرا مي شنود و بعد مشخص شود که نمي شنيده است.
مضافا بر اينکه رسول خدا (ص) جنازه هاي کفار را در چاهي ريخت و بالاي سر آنها آمد و با ايشان سخن گفت و اسامي آنها را تک تک نام برد و فرمود شما بد همسايه هايي براي من بوديد. اصحاب که تعجب کردند و پرسيدند که آيا با مردگان سخن مي گويي از او جواب شنيدند که فرمود: شما از ايشان شنواتر نيستيد. آيا مي توان گفت: رسول خدا (ص) با اين کلام که شنيدن صدا را به مردگان نسبت داد نعوذ بالله مشرک شده است؟
اما نسبت به شفاعت مي گوييم: ما هم قبول داريم که شفاعت مخصوص خداوند است ولي از اهل سنت مي پرسيم
در قرآن در مورد جريان حضرت سليمان آمده است که وقتي مي خواست تخت بلقيس را برايش از فاصله اي دور بياورند به افرادي که نزد او بودند فرمود: ﴿قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتيني‌ بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني‌ مُسْلِمينَ[7]سؤال اين است که آوردن تخت از آن فاصله، آيا در حد قدرت بشر است يا خداوند؟ واضح است که در حد قدرت بشر نيست بلکه فوق بشر است ولي با اين حال مي خوانيم: ﴿قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمينٌ[8] عفريتي از جن گفت که من مي توانم قبل از اتمام اين مجلس اين کار را انجام دهم (به گونه اي که آن تخت بزرگ از قصر بلقيس به اينجا آورده شود بدون اينکه نه قصر و در و ديوار آن خراب شود و نه قصر سليمان.
با اين حال در آيه ي بعد مي خوانيم: ﴿قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَني‌ أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَريمٌ[9]يعني يک نفر که علمي از کتاب داشت گفت مي تواند قبل از يک چشم برهم زدن اين کار را انجام دهد و انجام داد.
آيا سليمان که آن درخواست که خارج از توان بشري بود را از او کرد کافر شده بود؟ اين در حالي است که خداوند در مورد او مي فرمايد که او کافر نبوده است: ﴿وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا[10] حتي مي توانيم بگوييم که اگر کسي از کسي آبي طلب کند و او هم آب را به فرد مزبور بدهد، اگر معتقد باشد که آن فرد که آب داده است در انجام فعل خود مستقل بوده است اين عين شرک است و الا اگر بدانم که او اين کار را به اذن خداوند انجام داده است عين توحيد مي باشد.
تمامي کارهايي که از قدرت بشر خارج است اگر معتقد باشيم که او آن کار را به اذن و قدرت خداوند انجام داده است اين عين توحيد است و الا شرک مي باشد. بنا بر اين ميزان فعل عادي و غير عادي نيست بلکه ميزان اعتقاد بر اين است که آيا فردي که آن کار را انجام مي دهد به اذن خداوند است يا بدون اذن او.
يا مثلا حضرت عيسي که کارهاي فوق قدرت بشر را انجام مي داد همه را به اذن خداوند انجام داده است: نيست کما اينکه حضرت عيسي مي فرمايد: ﴿أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى‌ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ في‌ بُيُوتِكُمْ إِنَّ في‌ ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ[11] او زنده کردن مرده ها، خلق پرنده از خاک و مانند آن را که همه فوق قدرت بشري بودند را انجام مي داد ولي همه به اذن خداوند بود. حتي اين کارها را نيز به خودش نسبت داده مي فرمايد: من اين کارها را انجام مي دهم. با اين فرق که به اذن خداوند است.
حتي خداوند در آيه اي ديگر اين کارها را به خود مسيح نسبت مي دهد و مي فرمايد: ﴿وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْني‌ فَتَنْفُخُ فيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْني‌ وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْني‌ وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‌ بِإِذْني‌[12] يا اينکه در جريان حضرت يوسف مي خوانيم: ﴿اذْهَبُوا بِقَميصي‌ هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‌ وَجْهِ أَبي‌ يَأْتِ بَصيراً وَ أْتُوني‌ بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعينَ[13] سپس مي خوانيم: ﴿فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشيرُ أَلْقاهُ عَلى‌ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصيراً[14] يعني به رسول گفت که پيراهن من را بر صورت پدرم يعقوب بينداز و او بينا مي شود.
بينا کردن پدر نابينا با انداختن پيراهن، قدرتي ما فوق بشر است که خداوند در اختيار يوسف قرار داده بود، آيا قرآن ما را به شرک دعوت مي کند؟
من خود يک بار مشغول زيارت قبر رسول خدا (ص) بودم که البته خلوت هم بود و وقتي مشغول زيارت بوديم يکي از وهابي ها گفت که اين آهن کاره اي نيست. من هم در جواب جريان پيراهن يوسف را مطرح کردم. پيراهن، وسيله است و در واقع نفس حضرت يوسف بود که به قدرت خدا در پيراهن اثر گذاشته بود.
حق اين است که خداوند در آسمان و زمين سربازان بسياري دارد: ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ[15] حتي حضرت موسي وقتي شنيد که بني اسرائيل از خشکسالي به او شکايت کردند، عصاي خود را به سنگ زد و ﴿فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْنا[16] آيا موسي که کاري که فوق قدرت بشري بود را انجام داد مشرک شده بود؟
يا اينکه خداوند در قرآن مي فرمايد که در عسل شفا قرار داده است: ﴿يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فيهِ شِفاءٌ لِلنَّاس‌[17] آيا عسل که شفا مي دهد کاري در عرض قدرت خداوند انجام مي دهد؟

BaharSound

www.baharsound.com, www.wikifeqh.ir, lib.eshia.ir

logo