< فهرست دروس

درس خارج فقه امام رحمه الله

کتاب الصلاة

جلسه 40

بسم الله الرحمن الرحیم

در بحث شک در اتیان نماز در خارج از وقت صورت دیگری که تصور می شود این است که بگوییم قضاء به امر جدید است.

در ما نحن فیه سه اصل وجود دارد که باید آنها را بررسی کنیم.

اصل اول استصحاب قسم ثالث است. زیرا در اول امری به صلات وجود داشته است آن هم به شکل اداء و این امر به طبیعت صلات متعلق شده بود و مقارن با انقضاء زمان احتمال می دهیم که یک مصداق دیگری از همان طبیعت صلاة به وجود آمده باشد که همان وجوب قضا است. بنابراین اصل وجوب طبیعت صلات در یک زمان بدون شک وجود داشت و بعد که آن قسم از بین رفت احتمال می دهیم که قسم دیگری از همان طبیعت در قالب قضاء به وجود آمده باشد از این رو هنگام شک همان کلی طبیعت نماز که جامع بین اداء و قضاء است را استصحاب می کنیم و می گوییم قبلا نماز بر ما واجب بود الان هم واجب است.

مانند اینکه حیوانی در خانه بوده است و بعد یقینا مرده است ولی احتمال می دهیم همزمان با مردن او حیوان دیگری در خانه رفته باشد در این صورت جامع حیوان یا همان طبیعت حیوان را استصحاب می کنیم.

اصل دوم استصحاب عدم تحقق امر به قضا است زیرا ما احتمال می دهیم که نماز را در وقت خوانده باشیم از این رو شک داریم که وجوب قضا بر ما بار شده است یا نه همان عدم وجوب قضا در زمان سابق را استصحاب می کنیم.

اصل سوم استصحاب عدم اتیان به نماز است زیرا من قبل از وقت نماز را به جا نیاورده ام و الان هم که وقت گذشته است شک دارم که در وقت نماز را به جا آوردم یا نه همان عدم را استصحاب می کنم.

سابقا در مورد این اصل گفتیم که امر دائر بین فوت و عدم اتیان است اگر قضا منوط به عدم فوت باشد استصحاب ثابت نمی شود و الا ثابت می شود.

به هر حال اگر این اصل جاری باشد دو اصل دیگر را از بین می برد. این اصل بر استصحاب عدم قضا حاکم است زیرا این اصل موضوع برای وجوب قضا می شود یعنی این اصل می گوید که نماز را نخوانده ایم و این موضوع برای دلیل اجتهادی می شود که اگر نماز را نخوانده ای باید قضا کنی و با وجود دلیل اجتهادی دیگر نوبت به استصحاب عدم تحقق امر به قضا نمی رسد.

هکذا استصحاب اول هم از بین می رود هر چند نتیجه ی آن با این استصحاب یکی است زیرا با جریان این استصحاب دیگر احتیاجی به استصحاب اول نداریم زیرا اصل شک دیگر منتفی می شود.

حال باید ببینیم که این استصحاب جاری می شود تا بر دو استصحاب دیگر مقدم باشد یا نه. در مورد این استصحاب شبهه ای مطرح شده است و آن اینکه اصالة عدم الاتیان بالصلاة موضوع برای نماز نیست بلکه آنی که موضوع برای قضا می باشد عدم اتیان به نماز در وقت است. بنابراین با استصحاب عدم اتیان به نماز در قبل از وقت نمی توانیم قضا را ثابت کنیم و اگر هم بخواهیم عدم اتیان نماز در وقت را استصحاب کنیم مشکلش این است که یا حالت سابقه ندارد (علی فرض) و یا اینکه مثبت است (علی فرض آخر)

توضیح ذلک: عدم اتیان به نماز در وقت را اگر به شکل لیس ناقصه در نظر بگیریم (عدم اتیان الصلاة فی الوقت) در این صورت حالت سابقه ندارد زیرا قبل از وقت متیقنی به نام عدم اتیان صلاة در وقت وجود ندارد و به عبارت دیگر نماز زمانی نبود ما تارک نماز در وقت باشیم و الان بخواهیم آن را استصحاب کنیم.

اگر هم بخواهیم عدم اتیان نماز را به شکل لیس تامه که همان عدم ازلی است استصحاب کنیم و بگوییم در ازل نمازی نبوده است اتیان نماز در وقت هم نبوده است و الان هم که وقت نماز گذشته است همان عدم نماز که به شکل لیس تامه است را اگر بخواهیم به زمان وقت بکشانیم و شکل لیس ناقصه در آوریم و بگوییم پس در وقت هم در این صورت این اصل مثبت می باشد.

همانند این در مورد مراة که نمی دانیم قرشی است که تا شصت سال حیض ببیند و یا غیر قرشی است که تا پنجاه سال چنین باشد در این صورت همان بحث مطرح است یعنی یا حالت سابقه ندارد و یا اصل مثبت است به این معنا که آنی که حالت سابقه دارد عدم مراه است که در نتیجه قرشی هم نبوده است که همان لیس تامه است و اگر بخواهیم از آن عدم قرشی بودن مراه ی موجود را (لیس ناقصه) استفاده کنیم این مثبت می شود زیرا لازمه ی عقلی اینکه وقتی زنی در ازل نبوده است این است که حال که محقق شده است قرشی نیست.

اگر هم بخواهیم لیس ناقصه را استصحاب کنیم حالت سابقه ندارد زیرا در سابق اینگونه نبوده که زنی باشد و قرشی نباشد تا بخواهیم آن را استصحاب کنیم.

این اشکال که بر این استصحاب بار است را می توان به شکل دیگری هم تقریر کرد که این اشکال بر آن بوارد نباشد و آن اینکه در اول دخول وقت برای نماز می گوییم در این زمان وقت هست و اتیان به نماز نشده است حتی اگر در اول وقت تکبیرة الاحرام را بگویم باز هم کل نماز محقق نشده است از این رو در هر صورت در اول وقت نماز محقق نشده است از این رو همان عدم اتیان نماز در اول وقت را تا آخر وقت نماز استصحاب می کنم و در نتیجه موضوع برای قضا محقق می شود.

با این بیان دیگر مشکل استصحاب عدم ازلی که علی فرض حالت سابقه نداشت و علی فرض مثبت بود از بین می رود.

و لکن نقول: این استصحاب هم صحیح نیست زیرا متیقن ما عدم اتیان نماز در قطعه ی زمانی اول است و لکن این قطعه از زمان با قطعه ی ثانیه و ثالثه و امثال آن فرق دارد و همان اشکال عدم ازلی در آن هم جاری است زیرا قطعه ی اولی موضوع حکم برای قضا نیست بلکه موضوع حکم عدم اتیان به نماز از اول وقت تا آخر وقت است و استصحاب شما فقط عدم اتیان در قطعه ی اول را ثابت می کند و این موضوع برای قضا نیست و به هر حال همان اشکال مثبت بودن و یا عدم حالت سابقه داشتن در قطعه ی ثانیه و ثالثه هم جاری است. زیرا آنی که متیقن ماست عدم اتیان نماز در قطعه ی اولی است

در این مورد اگر هم بخواهیم بقاء همان زمان را استصحاب کنیم و بگوییم که در نتیجه نماز هم در آن تحقق نیافته است این اصل مثبت است.

ممکن است گفته شود که این از قبیل موضوعات مرکبه است و آن اینکه یک بخش از آن را وجدانا احراز می کند و یک بخش را هم با استصحاب به این بیان که اصالة عدم اتیان را با استصحاب ثابت می کند و ذهاب وقت را هم با وجدان احراز می کنم زیرا وجدانا می دانم وقت گذشته است در این حال استصحاب من عدم اتیان نماز است نه عدم اتیان نماز در وقت و از آن طرف مضی وقت را هم وجدانا احراز می کنم و وقتی این دو را با هم جمع می کنم نتیجه اش عدم اتیان نماز در وقت می شود که موضوع را برای قضا محقق می کند.

نقول: این هم صحیح نیست زیرا این موضوعات مرکبه ای که با اصل و وجدان درست می کنیم نمی تواند موضوع حکم شود و با استصحاب این جزء و وجدان آن جزء آن معنای مرکب که قائم به یک وحدت است ثابت نمی شود. مرکب اعتباری باید یک نوع وحدت اعتباری داشته باشد تا بتوانیم آن را مرکب بنامیم و با استصحاب و یک وجدان نمی توانیم یک مرکب از طرف خودمان بسازیم.

اینکه گفته می شود موضوع حکم را می توان با وجدان و اصل درست کرد در جایی است که حکم روی دو موضوع رفته باشد مانند اینکه اگر آمدن زید و نیامدن عمرو موضوع حکم باشد در اینجا می گوییم آمدن زید وجدانی است و نیامدن عمرو هم با استصحاب حاصل می شود در این موارد حکم روی دو موضوع رفته است نه یک مرکب.

تا به حال آنچه گفته شده است بحث هایی بوده است که با قطع نظر از روایات مطرح است ولی آنچه در روایات آمده است امر دیگری است و آن اینکه اگر کسی بدون طهور نماز بخواند یا نمازش را نسیان کند و فقط تمام شود (که البته نسیان خصوصیت ندارد و معنایش این است که کسی نماز را در وقت نخوانده باشد) او باید نماز را قضا کند. مانند (نسی صلاة الصبح حتی طلعت الفجر)

حال می گوییم که ما قبل از وقت نماز را نخوانده بودیم و همان را استصحاب می کنیم تا زمانی که وقت نماز گذشته است (باید توجه شود که با این بیان استصحاب عدم اتیان نماز موضوع حکم است نه عدم اتیان نماز در وقت) از این رو این استصحاب موضوع برای قضا را محقق می کند و دلیل اجتهادی می گوید که باید نماز را قضا کنی.

قبلا هم گفتیم که اگر این استصحاب صحیح باشد بر استصحاب اول و دوم حاکم است زیرا این استصحاب می گوید قضا واجب است و دیگر شکی باقی نمی ماند تا استصحاب کلی مطرح شود زیرا استصحاب کلی اساسش بر این بود که آیا مصداق دیگری که قضا هست محقق شده است یا نه ولی این استصحاب می گوید که با عدم اتیان نماز دلیل اجتهادی یقینا می گوید که قضا وجود دارد و دیگر شکی در وجوب و عدم وجوب قضا نیست بلکه قضا یقینا واجب است.

حال باید با قطع نظر از این استصحاب دو استصحاب اول دو دوم را مطالعه کنیم و ببینیم که آنها فی نفسه با مشکلی مواجه هستند یا نه.

BaharSound

www.baharsound.com, www.wikifeqh.ir, lib.eshia.ir

logo